پشت این لبخند......فرد دیگریست
ای ستاره ها که بر فراز آسمان با نگاه خود اشاره گر نشسته اید ای ستاره ها که از ورای ابرها بر جهان ما نظاره گر نشسته اید آری؛این منم که در دل سکوت شب نامه های عاشقانه پاره می کنم ای ستاره ها اگر به من مدد کنید دامن از غمش پر از ستاره می کنم با دلی که بویی از وفا نبرده است جور بی کرانه وبهانه خوشتر است در کنار این مصاحبان خود پسند ناز و عشوه های زیرکانه خوش تر است ای ستاره ها چه شد که در نگاه من دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟ ای ستاره ها چه شد که بر لبان او آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟ جام باده سرنگون و بسترم تهی سر نهاده ام به روی نامه های او سر نهاده ام که در میان این سطور جست و جو کنم نشانی از وفای او ای ستاره ها مگر شما هم آگه اید از دو رویی و جفای ساکنان خاک که این چنین به قلب آسمان نهان شدید ای ستاره ها؛ ستاره های خوب و پاک من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست تا که کام او زعشق خود رها کنم لعنت خدا به من اگر به جز جفا زین سپس به عاشقان با وفا کنم! رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی به جز گریز برایم نمانده بود این عشق ĩتشین پر از درد بی امید در ودای گناه و جنونم کشانده بود رفتم ، که داغ بوسه ی پر حسرت تو را با اشک های دیده زلب شست و شو دهم رفتم که نا تــــمام بـمانم در این ســــرود رفـــتم که با نگــفته به خـــود ĩبرو دهــم رفتم مگو، مگو، که چرا رفت ، ننگ بــود عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح بیرون فتاده بود به یکباره راز ما رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لا بــلای دامــن شـبــرنـــگ زنــدگــی رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی من از دو چــشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی طوفان گریختم از بستــر وصال به ĩغوش سرد هــجــر ĩزرده از ملامت وجدان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله ی ĩتش زمن مگیر می خواستم که شـعــله شوم سر کشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش در دامن سکوت به تلخی گریستم نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم این درد را چگونه توانم نهان کنم
ان دم که قلبم از تو به سختی رمیده است
این شعر ها که روح تو را رنج داده است
فریاد های یک دل محنت کشیده است
گفتم قفس، ولی چه بگویم که پیش از این
اگاهـــی از دو رویی مـــردم مـــرا نـبود
دردا کـه این جــهان فریــبای نــقش بـاز
با جلــوه و جــلای خود اخر مـرا ربود
اکنون منم که خسته زدام فریب و مکر
بار دگــر بـه کنج قفــس رو نمــوده ام
بگشای در که در همه دوران عمر خویش
جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام ...
قلب تو کبوتر است بال هایت از نسیم قلب من سیاه و سخت قلب من شبیه . . . . بگذریم!!! دور قلب من کشیده اند یک ردیف سیم خاردار پس تو احتیاط کن جلو نیا ، برو کنار توی این جهان گنده هیچ کس با دلم رفیق نیست... فکر می کنی چاره ی دلی که جوجه تیغی ست چــیــــــــســــــــــــــت ؟؟؟ مثل یک گلوله جمع می شود جوجه تیغی دلم نیش می زند به روح نازکم تیغ های تیز مشکلم! راستی ، تو جوجه تیغی دل مرا توی قلب خود راه میدهی؟؟؟. . . او گرسنه است و گمشده تو به او پناه می دهی؟ باورت نمی شود ولی جوجه تیغی دلم زود رام می شود تو فقط سلام کن ، تیغ های تند و تیز او با سلام تو تمام می شود!!! آرش گفت: زمین کوچک است. تیر و کمانی می خواهم تا جهان را بزرگ کنم. به آفرید گفت: بیا عاشق شویم... جهان بزرگ خواهد شد ؛ بی تیر ، و بی کمان. به آفرید کمانی به قامت رنگین کمان داشت و تیری به بلندای ستاره ؛ کمانش دلش بود و تیرش عشقش. به آفرید گفت: از این کمان تیری بیانداز ، این تیر، ملکوت را به زمین می دوزد. آرش اما کمانش غیرتش بود و جز خود تیری نداشت. . . . آرش می گفت: جهان به عیاران محتاج تر است تا به عاشقان. وقتی که عاشقی تنها تیری برای خودت می اندازی و جهان خودت را می گستری ؛ اما وقتی عیاری ، خودت تیری. پرتاب می شوی تا جهان برای دیگران وسعت یابد . به آفرید گفت: کاش عاشقان همان عیاران بودند و عیاران همان عاشقان. آنگاه کمان دل و تیر عشقش را به آرش داد.... و چنین شد که کمان آرش رنگین شد و قامتش به بلندای ستاره!!! و تیری انداخت. تیری که هزاران سال است می رود . . . . هیچ کس اما نمی داند که اگر به آفرید نبود ، تیر آرش این همه دور نمی رفت! دل گمراه من چه خواهد کرد با بهارى که مى رسد از راه؟ یا نیازى که رنگ مى گیرد در تن شاخه هاى خشک و سیاه؟ دل گمراه من چه خواهد کرد؟ با نسیمى که مى تراود از ﺁن بوى عشق کبوتر وحشى نفس عطرهاى سرگردان لب من از ترانه مى سوزد سینه ام عاشقانه مى سوزد پوستم مى شکافد از هیجان پیکرم از جوانه مى سوزد هر زمان موج مى زنم در خویش مى روم ،مى روم به جایى دور بوى گر گرفته ى خورشید سر راهم نشسته در تب نور من زشرم شکوفه لبریزم یار من کیست ،اى بهار سپید؟ گر نبوسد در این بهار مرا یار من نیست ،اى بهار سپید دشت بى تاب شبنم ﺁلوده چه کسى را به خویش مى خواند؟ سبزه ها ،لحظه اى خموش ، خموش آنکه یار من است مى داند! ﺁسمان مى دود زخویش برون دیگر او در جهان نمى گنجد آه ،گویى که این همه ﴿ آبى﴾ در دل ﺁسمان نمى گنجد اى بهار،اى بهار افسونگر من سراپا خیال او شده ام در جنون تو رفته ام از خویش شعر و فریاد و آرزو شده ام مى خزم همچو مار تبدارى بر علف هاى خیس تازه ى سرد آه با این خروش و این طغیان دل گمراه من چه خواهد کرد؟! دل تو اولین روز بهار... دل من آخرین جمعه ی سال... چه دورند و چه نزدیک به هم!!! سلام به همه ی دوستای گلم که همیشه به من لطف دارن و با سر زدن به این وبلاگ و نظراتشون خوشحالم میکنن... عید همگی هم پیشاپیش مبارک!!! __________________________________________________ و یه تبریک ویژه هم به یکی از بهترین دوستام که تا بعد تعطیلات دیگه نمیبینمش و دلم کلی براش تنگ میشه!! دیشب لذتی تازه را کشف کردم ... هنوز طعم آن را نچشیده بودم که فرشته ای و ابلیسی به خانه ام هجوم آوردند... در آستانه به یکدیگر بر خوردند و بر سر این لذت تازه به ستیز ایستادند! یکی شان فریاد می زد : گناه است!!... و دیگری می گفت : تقواست!!! ( جبران خلیـــل جبـــــــــــران ) من گذشتم زپس کوچه ى عشق به خدا نیست شدم ... محو جان کندن گنجشک شدم روح ابلیس شدم ... رفتم و رفتم و آخر نه شکستم نه گذشتم چون صنوبر زیر باران هاى وحشت از درون خیس شدم
لرزیدم ... من جنون را دیدم! عشق را فهمیدم ، زیبا بود!!! سلام به همگــــــــــــــــــــــــــی!!!
تــــــــــفــــــــــلدم مبـــــــــــــــــــــــارک!!!
کسی نیست بهم تبریک بگه؟!؟!؟ دلم گرفته براى روزهایى که رفتند شاید روزهاى کودکى .... روزهایى که من بودم و یک عروسک و روزهایى که کینه و دلتنگى جایى نداشت روزهایى که عشق بود و محبت! روزهایى که گذشت اما.... کاش کودک بودم تا بزرگ ترین شیطنت زندگى ام نقاشى روى دیوار بود.... اى کاش کودک بودم تا از ته دل مى خندیدم نه اینکه مجبور باشم لبخندى تلخ بر لب بزنم.... اى کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتى و درد با یک بوسه همـــه چیـــــــــز را فراموش مى کردم! *٭*٭* مى خواهم کودک باشم... از امروز به بعد مى خواهم کودک باشم. دیگر حوصله ى غر زدن ندارم... دیگر نمى خواهم وارد بازى بزرگ تر ها شوم. مى روم پى بازى کودکانه ام، زیر ﺁسمان ﺁبى... اگر همبازى ام جرزنى کرد اگر همبازى ام اشک هایم را پاک کرد دنبال پروانه ها مى رویم. از امروز به بعد مى خواهم کودک باشم و از ته دل بخندم ، از ته دل گریه کنم. اگر از آسمان سنگ بارید کنجکاوانه بدوم بیرون تا بارش سنگ را ببینم... بگذار دردم بیاید ، مهم نیست!....﴿ بزرگ مى شوم یادم مى رود!﴾ از امروز به بعد مى خواهم وقتى در ازدحام آدم بزرگ ها سوار اتوبوس مى شوم مانند کودکى که در آغوش مادر است ، بى تفاوت از تنگى جا و ترمزهاى ناگهانى ،دهانم را باز کنم و با چشمانى گرد شده بیرون را تماشا کنم! و چقدر چیزهاى تازه است که مى توانم ببینم!! از امروز به بعد مى خواهم براى هر شادى کوچکى پنجره را باز کنم و فریاد بزنم: خـدایــــــــــــــــا مچـــــــــــــــــــــکـرم!!! خسته ام ، خیلى خسته....این روزا بد جورى دلم گرفته. . .حتى دیگه حوصله ى وبلاگمم ندارم ولى دلم برا تک تکتون تنگ شده. ﴿ به خدا شرمنده تونم که انقدر دیر به دیر ﺁپ مى کنم ﴾ دلم مى خواد فقط چشامو ببندم و وقتى باز مى کنم ببینم برگشتم به یه ماه قبل... ببینم همه چیز درست شده ، اشتباهات جبران شده ، دل هایى که شکسته دوباره مثل روز اولش صحیح و سالمه و واژه اى به اسم پشیمونى وجود نداره...ولى... ولى حیف که زمان هرگز به گذشته بر نمى گرده... آره، دیگه براى جبران گذشته ى من خیــــــــلى دیره!... خدایا ، دیگه الان چه کارى از دستم بر میاد؟... آخه دردمو به کى بگم؟... خدایا روناک کجاى این دنیا فریاد بزنه که کسى صداشو بشنوه و سکوت تنها جوابش نباشه؟... کاش آدما مى فهمیدن که تو این جور مواقع ، بیش تر از هر سرزنشى ، یه کم دلدارى چقـــــــــــدر مى تونه تسکین دهنده باشه.... بچه ها ازتون خواهش مى کنم همه تون براى من و مشکلم دعا کنید.... چقدر تلخ است هوای اتاقم در میان اشک و آه دلم که هرگز کسى نفهمید چرا گرفت؟.... امشب براى من مرگبارترین شب هاست.... سرگردان و تنها، خواب وحشت، طعم تلخ، چشم خیس،... چه کنم که جز فرو خوردن بغض دلم، شانه اى کم دارم براى هق هق... آه که چقدر تنهایم! چشمانم بارانى و دلم تنهاى تنها درد من عشق نیست، فقر نیست، بد نامى نیست، درد من.... هرگز کسى نخواهد فهمید!
تفاهم من و تو
باغ نیست ، جنگل نیست...
تفاهم من و تو ،
برگ سبز درویش است...
در استتار غروب
عفونت همه ی آب های راکد را ،
بیا که گریه کنیم
چند روز پیش رو تختم دراز کشیده بودم و داشتم فکر می کردم که یه دفعه به خودم اومدم و دیدم دارم مثل دیوونه ها با خودم می خندم!!!! ....باورتون می شه؟!....یاد یکی از خاطرات پارسالمون افتاده بودم!!....آره ، همین پارسال که دوم دبیرستان بودیم.....گفتم تو وبلاگم بنویسم شمام یه ذره بخندین!!! راستش ، من تنها موقعی که تو مدرسه م وتو جمع دوستامم شیطونی می کنم و می گم و می خندم.وگرنه ﴿همون طور که از اسم وبلاگمم پیداست ﴾ خیلی دختر شاد و خوشحالی نیستم....بذارید همه چیز و از اول براتون تعریف کنم! اون روز زنگ دوم، یه پسر جوونی از آتش نشانى اومده بود که واسمون زر زر کنه!! و از اون جایی که مدرسه ی ما و کلاساش خیلی بزرگن ، همه ی بچه های سال دومی رو جمع کردن تو یه کلاس درن دشت..... بچه ها کم کم اومدن و نیمکت ها رو پر کردن....من و دو تا از دوستامم نشستیم نیمکت آخر. و چون خیلی کلاس بزرگی بود، ما با دیوار خیلی فاصله داشتیم و تکیه گاه نداشتیم ..... خلاصه....اون آقای با شخصیت اومد و حدودﺃ 45 دقیقه بود که داشت واسه ما زر زر می کرد ، و بچه ها کم کم داشت خوابشون می گرفت.....از طرفی ام دبیر آمادگی دفاعی مون با اون قیافه ی عبوس و چادری که فقط یه چشش پیدا بود، مثل سرباز های نظام وظیفه، جوری جلوی کلاس وایساده بود که کسی جرﺌت نمی کرد سرشو رو میز بذاره.... من که شدیدﺃ حوصله م سر رفته بود، تصمیم گرفتم یه حرکت جالب بکنم که فضا عوض شه!!! ولی نمی دونستم که قراره به چه شدتی عوض شه!!!!...... از اون جایی که خیلی وقت بود مثل چوب درخت نشسته بودیم، بدنمون حسابی خشک شده بود..... همون طور که روی نیمکت نشسته بودم، خیلی آروم به عقب برگشتم و دستم و زدم به زمین و دوباره بلند شدم!!!.... بغل دستیم از این حرکت خیلی خوشش اومد و اونم چند بار این حرکت و رفت! بعد بهش گفتم بیا دوتایی این کار و انجام بدیم!.... بله.....................چشمتون روز بد نبینه! وقتی سه ، دو ، یک و گفتم ،اومدیم که بریم ولی اون بدبخت سومی از همه جا بی خبرم با نیمکت با ما بر گشت!!!☻☺☻ تنها چیزی که می تونم بگم اینه که از ناحیه ی پشت سر و گردن و کمر و باسن صاف شدیم!!! و تا دو روز از درد به خودمون می پیچیدیم..... و حالا بشنوید از صحنه ای که بچه ها باهاش مواجه شدن!......... از زاویه ی جلوی کلاس وقتی بچه ها صدای برخورد ما با زمینو شنیدن ، همه تو هر فازی که بودن ، برگشتن و دیدن شیش تا لنگ که شلواراشون تا زانو بالا رفته ، رو هواس!!!!....اون موقع بود که کلاس از خنده منفجر شد ....پسر آتش نشان هم خیلی سعی می کرد که در مقابل همچین صحنه ای نخنده ولی هر کاری می کرد یه طرف نیشش باز شده بود!!!...اون بیچارم که فرد دوره دیده ای بود ، خیلی دلش می خواست که بیاد و کمکمون کنه و از زیر نیمکت درمون بیاره ولی حیف که معلم عقده ای مون نذاشت!!! خلاصه به هر بدبختی بود چار دست و پا خودمونو از زیر نیمکت کشیدیم بیرون و با کمک بچه ها خودمونو تکوندیم . وققتی بلند شدم دیدم دبیر آمادگی مون اومده بالا سرمون و داره زیر چادرش هرهر می خنده!! ﴿ زنیکه!....اگه دختر خودشم بود همین جوری می خندید؟!؟﴾ بعد از اون انفجار خنده، کلاس به طور کامل منحل شد و دیگه هیچ کس به حرفای پسر آتش نشان بدبخت گوش نمی داد و همه در حال خندیدن و ترک کردن کلاس بودن!!! نتیجه ی اخلاقی : هیچ وقت سعی نکنین این جوری جو کلاس و عوض کنین...﴿چون به کمر دردش نمی ارزه!﴾ اگر هم خواستین یه حرکت برگردون برین حتما زیر شلوارتون یه جوراب بلند بپوشین ..... از زندگی، از این همه تکرار ،خسته ام از های و هوی کوچه و بازار،خسته ام دلگیرم از ستاره و آزرده ام زماه امشب دگر زهر که و هر کار ، خسته ام دل خسته ، سوی خانه، تن خسته می کشم آوخ…. کزین حصار دل آزار، خسته ام بیزارم از خموشی تقویم روی میز وز دنگ دنگ ساعت دیوار، خسته ام از او که گفت: ״ یار تو هستم ״ . . . .ولی نبود از خود که بی شکیبم و بی یار،خسته ام تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید از حال من مپرس،که بسیار خسته ام!
این جا یه نفر هست که فردا تولدشه!!!















مى کنم بى آنکه خجالت بکشم،
مى زنم ، بى هیچ کینه اى و باز هم به

| Design By : Night Skin |
